مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
242
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كه همىآيد . از ديدن خادمك خرسند گشت و با خود گفت : تا اكنون از چيزى چنان خرسند نگشته بودم كه از ديدن آن خادمك خرسند شدم . پس چون خادم برسيد ، گفت : اى خواجه ، دير كرديم . آيا جوانى را كه كنيزك از تو شرى كرده ، مىشناسى يا نه ؟ يونس گفت : لا و اللّه . نمىشناسم . خادم گفت : او وليد بن سهل ، وليعهد خليفه است . پس از آن گفت : برخيز ، سوار شو . و اسبى با خود آورده بود . يونس را بر آن اسب سوار كرد . هميرفتند تا بخانهاى برسيدند و به خانه اندر شدند . چون كنيزك ، يونس را بديد ، برپاى خاسته ، او را سلام داد . يونس به او گفت : ترا كار با خواجهات چگونه شد ؟ كنيزك گفت : مرا درين حجره بنشانيد و فرمود كه بهرچيز محتاج باشم ، حاضر آورند . پس يونس ساعتى در نزد او بنشست . ناگاه خادم درآمد و بيونس گفت : برخيز . يونس برخاسته ، با خادم بسوى خواجهء او رفت . ديد مهمان دوشينه است كه بر تخت نشسته . بيونس گفت : تو كيستى ؟ گفت : من يونس كاتبم . گفت : هزاران آفرين بر تو . به خدا سوگند كه مشتاق ديدار تو بودم و نام ترا همىشنيدم . بازگو كه دوش بر تو چه گذشت ؟ يونس گفت : فداى تو شوم ، به خوبى گذشت . پس از آن گفت : شايد تو از كردهء خود پشيمان شدى و با خود گفتى كه من كنيزك را به كسى دادم كه نام او نميشناسم و شهر او را نميدانم ؟ يونس گفت : معاذ اللّه ايها الامير كه پشيمان شده باشم . اگر من آن كنيز بهديت بامير ميدادم ، هر آينه هديتى بود نالايق . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه وليد گفت : به خدا سوگند در گرفتن كنيز از تو پشيمان شدم و گفتم كه او مرديست كه مرا نمىشناسد . من گرفتن كنيز از او بد كردم . اكنون اى يونس ، بازگو كه آنچه در ميان من و تو بود ، ياد دارى يا نه ؟ يونس گفت : آرى . وليد گفت : اين كنيز را بپنجاه هزار درم مىفروشى يا نه ؟